X
تبلیغات
خانه ی عشق


خانه ی عشق

همیشه ثابت

سلام دوستان خوبین؟

ببخشید که من نمیام به وب هاتون بسرم واقعا منوببخشید!چون وقت نمیکنم اگه کسی هم کاری باهام داشت

بیاد واسم نظر بذاره پایین نظرش من جوابش رو میدم ،ازم ناراحت نشین! باورکنید که شرمنده ی

همتونم که میایین ونظر میذارین و نظر منو توی وب هاتون نمیبینید!باورکنید اگه وقت کنم میام مطلب همه ی وب هارو میخونم ولی دیگه وقت نظر گذاشتن ندارم!

خب حالا اگه تونستین هفته ای یک بار بهم سربزنید چون من میام آپ میکنم نظرا رو میخونم اگه هم وقت کنم به وب های چندنفرتون میسرم و میرم که کلا نیم ساعت هم نمیکشه!

حالا دوستانی که جدیدا به من سر میزنید ودرخواست تبادل لینک دارین اگه دلتون میخواد میتونید منو به همین اسمه خانه ی عشق بلینکید و مطمئن باشید که منم میلینکمتون واگه وقت کنم بهتون خبر میدم!

ممنون از حضور همتون بای.

فقط متن پایین رو بخونید(چون این لینک ثابت هس پست ها ی جدید پایین میفته)!

پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390| 15:37 |سایه|

❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-

درسته که دوسش دارم...

درسته که میخوامش...

درسته که دوست ندارم خم به ابروش بیاد....

درسته که دوست ندارم درد بکشه....

درسته که دوست ندارم اذیت بشه....

ولی قرار نیست که کارایی انجام بدم که خودمو اذیت میکنه....

چرا باید انقدر خودمو ناراحت کنم.....

کم بخاطرش اذیت نمیشم....

میدونی وقتی کارایی که دلم نمیخوادو 

انجام میدم چقدر زجر میکشم....

چقدر اذیت میشم.....

چقدر افکارم درهم میره....

چقدر عصبی میشم.....

درسته که دوست دارم.....

ولی نمیخوام از خودم بگذرم....

الان دارم زجر میکشم....

حالا تو میفهمی.....

یادته بهم میگفتی میفهمی یا نه.....

الان تو میفهمی یا نه....

یادته تو میگفتی دارم اذیت میشم....

درک میکنی یا نه....

حالا من دارم داغون میشم درک میکنی یا نه....

عیبی نداره این بارم گذشت.....

بخشیدمت.....

چون دوست دارم....

چون میخوامت.....

چون دلم نمیاد ازت دلگیر بشم.....

ولی جون من که میگی دوسم داری....

اصن من نه......

جون اونی که میگی دوسش داری.....

دیگه این کارو با من نکن.....

من دوست دارم....

کاش اون لحظه که ازم میپرسه....

 حالت چطوره و من جواب میدم....

خوبم....

یکی باشه محکم بغلم کنه...

و بگه میدونم که خوب نیستی....

یاحق

پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392| 20:4 |سایه| |

❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-

نمیدونی چه دردی داره....

آدمو روانی میکنه...

خیلی سخته...

دارم از درون خورد میشم....

کاش میفهمید که همش بخاطر خودشه....

کاش میفهمیدم که چقدر زجرآوره...

که چقدر درد داره...

کاش از اول اصن شروع نمیکردم...

بخدا درد داره....

خیلیم درد داره...

دارم خورد میشم...

دیگه تحمل اینو ندارم که بیشتر ازین زجرش بدم...

ازینکه اونو زجر میدم بیشتر داغون میشم....

دیگه تحمل اذیت کردنشوندارم...

ولی نمیدونه که بخاطر خودشه...

اصن بخاطر هردومونه...

دارم روانی میشم...

خدایا....

دیگه تحمل ندارم...

دیگه حرفامو باور نداره...

مهم نیست...

باور نداشته باشه...

ولی دیگه اذیت نشه...

وقتی اذیتش میکنم....

وقتی با کمال جدیت بهش دروغ میگم...

وقتی تو چشماش ذول میزنمو به دروغ میگم.....

میگم که نمیخوامش...

میگم که ازش خسته شدم....

میگم دیگه دل نگرونش نیستم....

میگم واس سرگرمیمه....

میگم ازش زده شدم....

خیلی درد داره...

بیشتر ازینی که اون درد بکشه...

من درد میکشم...

وقتی ناراحتی و بغض رو تو چشماش میبینم....

وقتی صدا پراز دل شکستگیشو میشنوم...

بخدا همه اینا درد داره...

دیگه تحملشو ندارم...

دیگه نمیتونم...

یا تموم شه زودتر...

یا هیچوقت تموم نشه...

ولی انقدر مصیبت نداشته باشه...

دیگه طاقتشو ندارم...

طاقت ندارم....

مشکلاتم خیلی زیاد شده...

دیگه نمیتونم سختیای اینم تحمل کنم...

چند روز پیش بهم گفت چرا انقدر کم طاقت شدی....

گفت تو که محکم تر ازین حرفا بودی...

ولی نمیدونه که دیگه کمرم خم شده...

دیگه نمیشه...

نمیشه تحمل کرد...

فکر میکنه چون میخندم...

چون پیشه اون یا دوستام شادم...

چون پیشش هستمو هیچی نمگیم....

ازین مردمو دنیای لعنتی گله نمیکنم...

فکر میکنه که خوبم...

فکر میکنه که حالم خوبه...

فکر میکنه که چیزی نیست...

نمیدونه خیلی چیزا هستو من هیچی نمیگم...

خدایا دیگه یسته...

دیگه تمومش کن...

یا این سختیا.....

یا من....

خدایا خودت انتخاب کن...

اگه قراره همه چی تموم شه....

پس زودتر....

وگرنه دیگه خودم تمومش میکنم...

خدایا به خودت قسم که سخته برام....

سخته دل کندن ازش....

خدایا نمیتونم تحمل کنم....

خدایا اگه قرار ازم نگیریش پس انقدر....

انقدر سختش نکن....

من یکی که دیگه تحمل ندارم...

خدایا من مشکلاتم زیاده...

خودتم میدونی....

خودتم میدونی که داغونم....

خودتم میدونی که تحملشو ندارم....

خودتم میدونی که....

میدونی که بعضی وقتا انقدر مشکلام زیاد میشه....

که مطمئنم خودت به اون بزرگی و عظمتت میگی....

میگی این بندم چه جوری طاقت میاره....

مطمئنم که میگی....

ولی میدونی داری لذت میبری...

ازین که انقدر مقاوم بودم در برابر این همه مشکل...

هی خوشت اومده...

گفتی این که تحمل داره...

بذار این جای کارشم گره بزنم...

هی گفتی این که تحمل داره بذار این جاهم یه مشکل بذارم...

هی گفتی این که طاقت داره بذار بازم براش بد بیاد...

ولی خدایا دیگه طاقته بدی ندارم..

دیگه تحمل مشکل ندارم...

دیگه دستی ندارم که گره باز کنه...

خدایا دیگه امیدی ندارم...

خدایا شونه ام خم شد...

خدایا کمرم شکست...

دیگه تمومش کن...

خدایا به بزرگیت قسم...

تو بردی...

تو همیشه برنده ای...

خدایا شاه این جهان تویی...

خدایا بیا و به بزگی خودت این بازی رو تمومش کن...

من دیگه هیچ دفاعی ندارم...

من دیگه هیچ امیدی ندارم....

همه سربازم شکست خوردن...

همه ی حیله هامم قدیمی شده...

دیگه بسته....

بیخیال...

بیا این شاه آخرم بگیر....

این تنها مهره ایه که باقی مونده...

بجاش فقط تو باشو سربازات...

بذار این صفحه شطرنج پاک بشه از سیاهی...

همه جاشو سفید کن...

فقط خدایا...

تمومش کن...

یا من....

یا این صفحه...

خودت انتخاب کن...

این این انتخاب آخر ماله توئه....

دیگه بسته...

من مات شدم....

از همه چیز....

ولی دیگه نمیخوام دوباره بازی کنم...

بعداز شکست جلوی تو دیگه هیچ پیروزی ایی نیست...

وقتی مات شدم دیگه نمیتونم بازیو از سر بگیرم...

فقط بیا تمومش کنیم....

سخت ترین کار دنیا....

بی محلی کردن به کسیه که....

یا تموم وجودت دوستش داری.....

یاحق



دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392| 19:47 |سایه| |

❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-

چرا هرکی پی کار خودشه...

دلم میخواد یکی جلوم باشه...

کلی باهاش حرف بزنم...

ولی تو این دوره زمونه کی به حرف دل تو گوش میده...

الان حرفای خودشونم رو دلشون سنگینی میکنه...

چه برسه که بخوان به حرفای تو هم گوش بدن...

چه دل خوشی داری تو...

بعضی وقتا دوست دارم...

دوست دارم آسمون تاریک بشه...

دوست دارم آسمون بگیره...

مثه دله من...

تاباهم بشینیم گریه کنیم..

دلم گرفته...

دلم میخواد شادباشم...

ولی به چه دلیل...

تو این دنیا هرکاری کنی ...

یه چیزی بهت میگن...

اگه گریه کنم...

میگن ولش کن عاشقه...

اگه بخندم...

میگن ولش کن دیوونس...

اگه دعوا کنم...

میگن دلش از یه جا دیگه پره...

اگه بزنم تو سرم و دادوفریاد کنم...

میگن ولش کن بدبحته...

اگه از همه گلایه کنم...

آخرش یه لگد بهم میزننو میگن بروگمشو...

تو ناشکری...

چیت کمه...

غذات کمه...

پولت کمه...

جای گرم نداری...

چیت کمه آخه...

نمیگن بابا این بدبخت دل داره...

خسته شد ازبس ریخت تو این دلشو هیچی نگفت...

نمیگن بجز غذاو جای خواب میشه دردای دیگه هم داشت...

ای بابا عاشقیو بیخیال...

تا این جوونا یه جا حرف از دل میزنن...

میگن عاشقی...

میگن جوونی...

میگذره...

بابا مگه دل فقط عشق میشناسه...

بخدا این همه درد...

من که دیگه طاقتشو ندارم...

دلم میخواد برمو این سری...

خودم خودم دلداری ندم....

خسته شدم ازین حرفای بیخودی...

خدایا...

دلم داره میترکه...

خدایا...

دیگه نمیشه...

نمیشه دل خوش بود...

دیگه همه چی دروغه...

خدایا تمومش کن...

بیا این مهره آخره بازیم ماله تو...

ما نخواستیم شاه این جهانت باشیم...

همون سربازم برای ما کافیه...

بیا ببین...

خدایا چشمامو بستم...

نزار...

تورو به خودت قسم...

نزار که شکستمو با چشمای خودم ببینم...

بزار این یه ذره...

این سرسوزن...

غرور...

برای این سرباز شکست خورده ...

جلوی این قلب تیکه تیکه شدش باقی بمونه...

خدایا رحم کن...

دیگه نزار...

نزار انقدر زهر تموم شه...

دیگه از تلخی گذشته...

دیگه تلخی برای ما مثه...

شرینی قندی شده...

که قبل از خوردن چای...

توی دهنت میزاری...

دیگه همینه تموم شد...

همه چی دروغه....

ولی نه...

حرف دله...

اگه نیست...

بگو نیست....

فریاد زدم خدایا....

دیگر خسته ام تو به دادم برس....

ندا آمد : تو..، نه.. ، شما...!

یاحق


یکشنبه یکم اردیبهشت 1392| 0:16 |سایه| |

❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-

اصن حس هیچی نی.....

انگاری دارم بزور زندگی میکنم....

بزور راه میرم...

بزور حرف میزنم...

اصن بزور نفس میکشم.....

تنها بهونه ای هم که داشتم رفت....

آره سوگی من رفت...

بعدش همه بهم میگن شاد باش...

مگه میشه...

باورکن نمیشه...

بدجوری کسل شدم...

اصن نمیتونم طاقت بیارم...

تحملش سخته....

سوگی....

آخه تا کی نمیتونم ببینمت....

تا کی نمیتونم بات حرف بزنم...

خدایا من طاقت دوریشو ندارم...

سوگی من برگرد....

دیگه سخته....

حوصله ندارم دیگه....

خدایا شبیه بادکنکی شدم....

از بغض هایی که به اجبار فرو دادم....

التماست میکنم....

فقط یک سوزن....

تکه تکه شدنم باخودم.....

یاحق


دوشنبه نوزدهم فروردین 1392| 15:15 |سایه| |

❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-

نمیدونم چم شده....

اصن تکلیفم با خودم مشخص نیست.....

میترسم....

میترسم از اینکه بره....

میترسم ازینکه بخواد ازم دور بشه.....

میترسم تغییر کنم......

میترسم دیگه نباشم.....

آره....

میترسم دیگه پایبندش نباشم....

میترسم....

میترسم ازینکه برگرده....

برگرده ولی من نخوامش.....

یا اینکه برگرده....

من بخوامش....

اون نخواد.....

چرا آخه.....

چرا من ازین تغییرا میترسم....

به اون مطمئن ترم تا خودم....

آخه این چند وقت بدجوری تغییر کردم.....

میترسم برم.....

میترسم ترکش کنم....

میترسم.....

خدایا آخه چرا....

چرا تکلیفم باخودم مشخص نیست.....

چرا نمیدونم که می مونم یانه.....

میترسم....

آخه درد دارم....

میترسم وقتی بره بجای اینکه جای خالی اونو حس کنم....

بیشتر جای خالی محمدرضامو حس کنم.....

من خیلی بدم....

آخه چطور میتونم هم زمان 2 نفرو باهم بخوام....

آخه چرا ایجور شدم....

من که همیشه آه و ناله ام برای محمدرضا بود...

بعدشم که سوگی اومد سعی کردم با

دوست داشتنش محمدرضامو فراموش کنم....

ولی چرا نشد نمیدونم....

ولی بازم داشتم عادت میکردم به اینکه بش نفکرم...

ولی الان که سوگی بره دیگه نمیشه....

دیگه باید با 2 تا درد بسازم....

دوری از سوگی.....

افکار محمدرضام....

نمیشه...

به خدا نمیشه....

بخاطر همین میگم میترسم....

میترسم وقتی نباشه...

دوباره شروع کنم به گشتن دنبال محمدرضامو....

ایجور باعث بشه سوگی فراموش بشه...

هرچند بش گفتم اگه بری....

وقتی برگردی من شاید دیگه اون سایه که 

دوست داشت نباشم....

ولی گفت عیبی نداره...

اما اگه فقط یه سرسوزنم هنوز دوستم داری

 این 2 ماه رو تحمل کن....

خداروشکر این 2 ماه سرگرمه درسامه.....

میشه تحمل کرد...

احساس میکنم هوس بازم...

ولی نمیدونم چرا....

من که گناهی نکردم....

خود سوگی هم میدونه که هرچقدرم که دوسش داشه باشم....

هیوقت به اندازه محمدرضا نیس....

خدایا....

چرا من تکلیفم باخودم مشخص نست.....

دوست دارم بدونم چی میخوام....

خدایا کمکم کن وقتی سوگی میره....

علاقهم نسبت بهش کم نشه...

من اینو نمیخوام...

ولی میترسم....

خدایا کمک.....

کمکم کن که دوستش داشته باشم...

کمکم کن که خوب باشم...

کمکم کن تا بیشتر ازین تغییر نکنم.....

من نمیخوام که دوستش نداشته باشم....

خدایا...

کمک....

نداشتن هیچگاه به تلخی

فراموش کردن

یک داشتن نیست....

 

یاحق

جمعه شانزدهم فروردین 1392| 23:34 |سایه| |

❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-

حالم خوش نیس...

دلم یه دیوار میخواد.....

 میخوام بهش تیکه بدم...

میخوام باش حرف بزنم...

اونم به حرفام گوش بده...

دلم میخواد بی صدا داد بزنم...

 از ته وجودم...

دلم میخواد...

 برم یه جای دور...

خسته ام...

 دل تنگم...

 ناراحتم...

 بیحوصله ام...

ای خدا....

بیا پیشم...

بیا پیشم بشین..

یه دنیا حرف دارم برات...

خدایا دلم گرفته..

 بدجوری...

خدایا....

کمکم کن...

نمیخوام دیگه باشه...

خدایا...

دلم میخواد برم...

برم تو آسمونا...

خدایا...

دوست دارم بی خیال شم...

خدایا...

دلم پره...

خدایا چرا انقدر مخلوقات مغرورن....

چرا انقدر از خودراضیند....

چرا هیچوقت حاضر نیستن کوتاه بیان.....

چرا همیشه فکر میکنن حق با اوناس....

خدایا خسته شدم...

دوست دارم همه چی تموم شه.....

بیخیال همه چی...

دیگه حاله هیچی رو ندارم...

دلتنـــگے
رودے نیســت کـــﮧ بــﮧدریــا بـریزد!
دلتنگــے
مــاهے کوچــکے ست
کــﮧ برکــﮧ اش را
از چهــار طــرف
سنگچین کــرده بـــاشند...


یاحق




دوشنبه دوازدهم فروردین 1392| 22:13 |سایه| |

❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-

سلام میدونم دیر شد........!!!

ببخشین........!!!!!!!

فقط اومدم بگم.........!!!!!!!!!

عیدتون مبارک........!!!!!!!!!!!

سال خوبی داشه باشین........!!!!!

بوووووووووس..............!!!!!!!!!!

دلت شاد و لبت خندان بماند
برایت عمرجاویدان بماند
خدارا میدهم سوگند برعشق
هرآن خواهی برایت آن بماند
بپایت ثروتی افزون بریزد
که چشم دشمنت حیران بماند
تنت سالم سرایت سبز باشد
برایت زندگی آسان بماند
تمام فصل سالت عید باشد
چراغ خانه ات تابان بماند

«نوروز1392»

یاحق


شنبه سوم فروردین 1392| 0:30 |سایه| |

❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-

میدونی چه حسیه....

کاش میشد بعضی وقتا آدم انسانیتشو خاموش کنه....

کاش تو اوج مشکلاتو سختیا میشد خاموش بشیو بی تفاوت رد شی....

کاش میشد بیخیال شی....

بیخیال همه چی....

تنها بخوای حال کنی....

از این همه مردم پست....

از این همه مردم بی گناه.....

از این همه مردم بی درنگ....

از این همه مردم رنگارنگ.....

انتقام بگیری....

انتقام روزای سختی...

انتقام روزای پر از مشکل....

انتقام روزایی که بهت ترحم شد...

انتقام روزایی که بهت ظلم شد...

انتقام روزایی که همه بی تفاوت از کنارت رد شدن...

انتقام روزایی که همین مردم بی گناه مثه یه آشغال بهت نگاه کردن...

انتقام روزایی که به کمک احتیاج داشتیو بهت پشت کردن...

انتقام روزایی که به محبتت نیش خند زدن...

انتقام روزایی که بی دلیل بهت لگد زدن...

انتقام روزایی که مثه یه تف انداختنت کنار...

انتقام روزایی که غرورتو شکستن...

انتقام روزایی که بهت تهمت زدن...

خدایا دلم میخواد انسانیتمو خاموش کنم...

خدایا دلم میخواد بی تفاوت بشم...

خدایا دلم میخواد بگذرم از همه چی...

خدایا دلم میخواد انتقام خودمو عزیزامو بگیرم...

خدایا دلم میخواد از همه اون کسایی که 

به عزیزام پشت کردن انتقام بگیرم...

میخوام از کسایی که عزیزامو اذیت کردن...

غرورشونو به بازی گرفتن...

احساسشونو لگدمال کردن...

بهشون پشت کردن...

بی تفاوت از کنارشون گذشتن...

انتقام بگیرم........

خدایا دلم میخواد...

آره دلم میخواد...

دلم میخواد سنگ بشم...

خدایا دلم میخواد خورد نشم...

ولی خدایا حتی سنگتم یه روزی خورد میشه...

خدایا میخوام کوه باشم استوار...

ولی خدایا کوهتم یه روزی ریزش میکنه...

خدایا دلم میخواد دریا بشم پهناور...

ولی خدایا دریاتم یه روزی خشک میشه...

خدایا دلم میخواد خورشید بشم درخشان...

ولی خدایا خورشیدتم غروب میکنه...

خدایا دلم میخواد آسمون بشم آبی....

ولی خدایا آسمونتم یه روزی تیره و تار میشه...

خدایا دلم میخواد جنگل بشم سبز...

ولی خدایا جنگلتم یه روزی قطع و خشک میشه....

خدایا همه نعمت های تورو این آدمایی که

 اشرف مخلوقات آفریدی نابود میکنن...

خدایا ببین...

این آدمایی که همه نعمت های تورو بی سپاس نابود میکنن....

انتظار داری با هم نوع خودشون چیکار کنن....

اونا هم نابود میکنن مثه بقیه مخلوقاتت....

اوناهم خورد میکنن....

میشکنن....

میکشن...

له میکنن...

آخرشم مثه یه آشغال...

مثه یه چیز اضافی...

میندازن اونطرف....

خدایا دلم خودتو میخواد...

خدایا تو ازهمه بهتری...

خدایا تو این همه رحم میکنی...

ولی ما همه ناشکریم...

خدایا تو انقدر میبخشی...

ولی ما انقدر گناه کاریم...

ما انقدر نابود کننده ایم...

خدایا تو انقدر خوبی...

ما انقدر بدیم...

خدایا نمیدونم یه روزی ما...

مایی که اشرف مخلوقاتیم...

ما که بقول خودمون درکو فهمو شعور داریم...

چه جوری میخواییم یه روزی جلوت جواب پس بدیم...

خدایا...

 دلم نمیخواد دیگه چیزی درست بشه..

خدایا فقط دلم میخواد انسانیتمو خاموش کنم...

خدایا دلم میخواد بی تفاوت بشم...

پشت کنم به همه ارزش هام...

پشت کنم به همه اون کسایی دوستشون دارم...

ولی...

ولی بایستم جلوی اون آشغالایی که فکر کردن آدمن...

فکر کردن خیلی آدمن...

فکر کردن برای خودشون کسی هستن...

خدایا دلم میخواد بزنم تو گوششون...

نه اصن دوست دارم اونقدر زجرشون بدم که از زندگی سیر بشن...

خدایا دوست ندارم دیگه چیزی درست بشه...

دوست دارم همه چی تموم شه...

دوست دارم انسانیتمو خاموش کنم...

دوست دارم بشم یه ظالم...

ظالمی در برابر کسایی که ظلم کردن...

خاموش میکنم این انساینت لعنتیو...

خدایا سخته...

ولی دیگه دوست ندارم چیزی درست بشه...

همین...

از یه جایی به بعد...

آدم دیگه دوست نداره همه چی درست بشه...

دوست داره همه چی تمـــــــــــوم بشـــــــــــه...

یاحق

یکشنبه سیزدهم اسفند 1391| 19:32 |سایه| |

❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-

نمیدونم آخه چند وقته چه مرگمه...

دوست دارم یکی بیاد بزنه تو گوشم....

بم بگه آخه تو چت شده به خودت بیا....

نمیدونم باخودم درگیرم.....

بدجوری....

خسم...

ولی نمیدونم از چی....

اصن حالیم نیس که دارم چیکار میکنم....

نه درس میخونم...

نه درست زندگی میکنم....

اصن ....

نمیدونم....

وای...

خسه شدم...

ازین بیخیالیام....

یکی نیس بم بگه آخه دختر چی میخوایی تو این دنیا...

ازین دنیا...

حالا هرچی...

فقط میدونم...

میدونم که....

خودمم نمیدونم چی میخوام...

باورکن از دیوونه هام بدتر شدم...

درگیرم با خودم بدجوری...

بی دلیل از هرچیزی ناراحت میشم...

بی دلیل با هرچیزی لج میکنم....

سوگیم داره دیوونه میشه از دسم...

البته به روم نمیاره....

الان یکی دو روز میشه که باش نحرفیدم...

گوشیم خاموشه...

نمیدونم چرا خاموش کردم...

ولی میدونم که حال ندارم باکسی بحرفم...

اصن سمته گوشیمم نمیرم...

اصن نمیدونم کجا انداختم...

میگم که دیوونم...

اصن قاطیم بدجوری...

بیخودی به همه میپیچم...

حوصله بیرون رفتنم دیگه ندارم...

باور کن آخرش یه چیزیم میشه...

قاطی کردم اساسی....

حوصله هیچیو ندارم...

نه درس...

نه مدرسه...

نه دوسام...

نه خونواده...

نه بیرون رفتن...

نه حتی زندگی...

خدایا من چم شده...

فقط دوس دارم زودتر ازین سردرگمی در بیام......

چی بگم والا دیوونه شدم دیگه.....

البته...

اصن بیخیالما.......

هیچی برام مهم نی....

ولی دوست ندارم اینجوری باشم....

هیچ هدفی ندارم...

ازین بی هدفی متنفرم......

خدایا درست بشم زودتر.....

خدایا.......

دوست دارم.......

بووووووووووووووووووووس.

دلم پر است...

پر پر پر...

آنقدر که گاهی

 اضافه اش از چشمانم میچکد....

یاحق

شنبه بیست و هشتم بهمن 1391| 15:36 |سایه| |

❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-

سلام...

هنوز زنده ام...

نفس میکشم....

ولی...

کاملا بی معنی...

آخه این جا چه معنیه خاصی داره که من نمیفهممش....

خسم...

از خودم...

حال ندارم...

بی خیالم...

دلم نشکسته...

ولی طاقتم نداره...

بی حوصلس...

عینه خودم...

حس هیچیو نداره....

عینه خودم....

بی خیالش...

اصن مهم نیس...

فقط دوس دارم زودتر بگذره...

چون دیگه حالشو ندارم....

واسم سخت شده....

کسل کنندس....

خسته کنندس....

دیگه بسه...

همین....

نداشتن هیچگاه به تلخی فراموش کردن

یک داشتن نیست...

یاحق

سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391| 14:14 |سایه| |

❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-

ϰ-†нêmê§